امروز یهو یاد دوران دبیرستان افتادم . اول دبیرستان که بودم یادمه معدل ترم اولم چند صدم بیشتر از معدل یکی از دوستان صمیمیم شد .و میتونی حدس بزنی بعدش چی شد ؟! به جونم افتاد .. با تحقیر .. با توهین .. با اعتراض به هزار جای اموزش و پرورش .. همه ی بچه های کلاس رو به جونم انداخت . انگار که جذام داشتم .. میگفت من هروقت بهت زنگ میزدم خوابیده بودی چطور نمره ت بیشتر از منه ؟! اونجا بود که فهمیدم علت زنگ زدن هر روزش ، دلتنگی و دوستداشتنش نبوده .. میخواسته ببینه من چیکار میکنم و چقدر درس میخونم . الان که فکرشو میکنم خیلی عجیبه برام . چقدر بی شعور بود .. مادرش هم . یه شب زنگ زدن خونهمون . یا نمیدونم مامانم زنگ زد تا موضوعو حل کنه و من کمتر عذاب بکشم تو مدرسه . نمیدونم درمورد من چی گفت .. مامانم گفت فلانی خودش باهوشه .. نیاز نداره زیاد درس بخونه . دایی هاش فلان کاره ان . عمه و دختر عمه هاش فلان کاره ان .
این حرفها شد بزنین روی اتیش ..
دختره گُر گرفت ..
اون سال هم با همه ی رنج هایی که از تحقیر و توهین بچه های کلاس کشیدم گذشت و تموم شد . رشته ی تحصیلیمون که مشخص شد کلاسامون سوا شد . هرگز باهم همکلام نشدیم .. نه فقط اون . با دوستانش که سالهای بیشتری دوست من بودن . از دوران ابتدایی . الان شاید پیش بیاد و باهم سوار تاکسی بشیم ولی نگاهشون نمیکنم .
نمیدونم اونهمه ازار و اذیتی که بخاطر یه نمره بی ارزش و مسخره به سر روح و روان یه بچه ۱۴ ساله اوردن رو تونستم ببخشم یا نه . نمیدونم ..
برچسب:
نویسنده: آراد افشاری