علاج من
گیلانهگیله مرد معتقده که من نسبت به محیط زندگی و اطرافم بی توجه ام. یعنی اگه پیاله بستنی سه روز رو میز بمونه من بر نمیدارم. یا روکش ساعت هوشمندی که تازها برای تشویقم به ورزش کردن تهیه رو همینجوری انداختم. یا برق حموم روشنه و حتی بهش نمیگم که خاموشش کنه.
ولی نمیدونه که من یه روز سه بار به قصد برداشتن پیاله از آشپیزخونه بیرون اومدم و هربار یه مسئلهی در رابطه با شیطنت های بهروز دونه انار حواسم رو پرت کرد و برگشتم ادامه ظرف ها رو بشورم. اون روز انقدر در رفت و آمد مرتب کردن آشپزخونه و اروم کردن و پاییدن دونه انار بودم که آخر شب کمرم درد میکرد. یا نمیدونه که من نگاه به چراغ حموم میکردم و میخواستم که به گیله مرد بگم داره میاد برق رو خاموش کنه ولی دونه انار که از سر و کوله م بالا میرفت لج اورد و گریه افتاد و کلا حواسم پرت شد. من گاهی به چیزی نگاه میکنم و متوجه نیستم.. انقدر که تو ذهنم پر از کارهای نصف و نیمه ست تمام روز دارم می دو ام که به کارهام برسم. چیکار میکنم ؟ غذای دونه انار رو برنامه ریزی میکنم. به لباس پاییزه فکر میکنم. به مدرک تربیت مربی حفظ قرآن که عزم کردم آخر شهریور امتحانش رو بدم فکر میکنم. که باید تا اونموقع ۵ جز قرآنم تثبیت شده باشه و مطالب دوره رو خونده و بلد باشم. که من الان تازه دو جز رو خوندم و خیلی توی مرور ضعیفم و انرژی و زمان سابق رو ندارم که ۶ ساعت وقت بذارم. که باید فصل دوم اتمام نامه م رو بنویسم. که پرسشنامه م لنگ در هوا مونده. که اتاق بازار شام شده ولی نتونستم مرتب کنم. به ناهار فکر کنم. به شام فکر کنم. به ورزش کردن بپردازم و چون زورم میاد باید اول عادتش رو در خودم ایجاد کنم. باید کمی ورد یاد بگیرم. باید چندتا تست بزنم. باید روزانه حداقل ۴۰ صفحه مطالعه داشته باشم.
چرا این کارهارو میکنم؟
چون اگه کاری نکنم افسرده میشم. احساس بیچارگی و بیهودگی و تنهایی من رو میبلعه. من باید برای رشد خودم برم جلو.. خرد خرد کم کم. ولی باید برم. وگرنه افکار مختلف من رو احاطه میکنه. فکر اینکه با یه بچه تو خونه تو شهری بیابونی تنها و غریب دارم زندگی میکنم که اگه دلم بگیره خانواده م رو نمیتونم ببینم. فکر اینکه نکنه گیلانه و توانایی ها و استعداد هاش زیر بار سنگین مادری و نگهداری از بچه دفن بشه و تبدیل بشه به یه مادر عامی که همه دلخوشی تو دنیاش بچه ش باشه. اگه این کارها رو نکنم خستگی مدارا با دونه انار من رو نابود میکنه. مجبورم جای خالی هر چیزی که روحیه م رو میکشه بالا یا جای خالی مادرم و استراحتی که میتونم تو زمان بازی کردنش با دونه انار داشته باشم رو با این کارها و فشار به جسمم پر کنم.
