خرید بک لینک

ادمی وقتی وارد هزارتوی خاطراتش میشه از کجاها که سر در نمیاره . یاد یکی از خاطرات ناخوشایندم افتادم . حدودا دو سال قبل بود که بعد از جلسه ی پایگاه با جمعی از بچه ها راهی شدیم به سمت مزار شهدا . بین راه یه اتفاق خنده دار افتاد .. منم افتادم رو دور خنده . همین که با فراغ خاطر داشتم میخندیدم متوجه شدم یه اقا پسری اون طرف خیابون ایستاده نگاهم میکنه :/ یه لبخند رویاگونه هم بر لبانش بود :/ لعنتی ول کن هم نبود .. اومد سمت ماشینش همچنان با لبخند خاصی نگاه میکرد . منم که خنده م حسابی کور شد دمغ شدم . عین پرنده ای که نطقش کور میشه تا خود مزار ناراحت و مغموم بودم . از یه طرف عذاب وجدان گلومو چسبیده بود که چرا مراقب نبودی تو خیابون خندیدی ، از یه طرف هم عصبانی بودم که پسره ی بی شعور چرا به نگاهش ادامه داد .

اینجور مواقع مشاوری بهتر از مامان پیدا نمیکنم . براش گفتم .. اول با تعجب خندید بعد یه سری حرفها زد که اروم شدم . خلاصه اون روز عبرت من بود که دیگه تو خیابون بلند نخندم و اگه میخندم لااقل جلو صورتمو بگیرم . آخه اصلا نمیشه با فاطمه بری بیرون و سوژه برای خندیدن پیدا نکنی .. دلم تنگ شد برای بیرون رفتنامون :(

برچسب: نویسنده: آراد افشاری تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 6:26

صفحه بندی