دیشب داشتم به عمه زینب می گفتم دستم رو ول نکنه . حتی اگه من سرم گرم دنیا و حوائج دنیایی شد من رو فراموش نکنن. بعد فکر کردم خب واقعا هم دستم رو رها نکردن . وگرنه من کجا و اعتکاف کجا . اون هم وسط یه کوه کتاب قطور ! اومدنم به اعتکاف یکجورایی آشتی و دیدار دوباره با تمام چیزهایی بود که خیلی وقته ازشون سراغ نگرفتم .. ادعیه ها.. نماز شب .. آدم های مومن .. حال و 1 مسجد ..
خدا جان ، همین امروز گناهان درشتم رو چارمیخه کن، خلاص بشم .
برچسب:
نویسنده: آراد افشاری