طلسم رو شکستم و خونه ی همسایه رفتم. روز اول جنگ آبمون تا غروب قطع بود.. خانم همسایه برام یه پارچ آب خوردن و یه بطری آب برای استفاده آورد. اون پارچ هنوز تو خونه بود .. که دیروز همراه یه سبد کوچیک گیلاس بردم براشون.
کلی از دیدن دونه انار ذوق کرد. دونه انار هم از محبتی که میگرفت خودشو لوس میکرد و دست های مشت شده ش رو به هم میسابید و نخودی میخندید. خانم همسایه هم سر کیف میومد هی نازش میداد.. به دونه انار گفت: هر جا که تو باشی شادی هم اونجاست :)
توصیف دقیقی بود از حسی که لبخند و خنده های دونه انار برامون ایجاد میکنه.. به قول مهسا خستگی رو از تن میبره حتی برای او که فقط تصویرشو دیده بود.
نکته جالب این مصاحبت دونه انار و خانم همسایه اینجا بود که ایشون سعی نکرد صورت دونه انار رو ببوسه. خوشم اومد. کلا خیلی حس خوبی داره وقتی آدم هایی که باهاشون مواجه میشی میدونند چطور حساسیت های یک مادر نسبت به بچه ش رو درک کنند.. صورتش رو نمیبوسند. دستش رو لمس نمیکنند و نمیبوسند.
همسر هم که هربار دونه انار رو بیرون میبره میگردونه یا باهم برمیگردیم خونه میگه اسپند دود کن.. خیلی نگاهش میکردن:)) منم در جواب میگم سوره یاسین و چندین مرتبه آیت الکرسی روزانه براش میخونم حکم حرز رو داره خیالت ناراحت نباشه..
برچسب:
نویسنده: آراد افشاری