افکار و احساسات من بعد از یک گفتگوی ساده با مهسا
گیلانهداشتم با دختر دایی درمورد خواستگارش و دونه انار صحبت میکردم. من و دختر داییم در عقاید سیاسی و مذهبی یک زاویه ی ۱۸۰ درجه داریم و نمیدونم دقیقا چه چیزی باعث شد ما کنار هم بمونیم ! این اختلاف به حدی هست که من چادر سر میکنم و او بی حجابه. یکبار باهم بیرون رفته بودیم.. چند ماهی از اتفاقات ۴۰۱ میگذشت.. یه نفر ما رو کنار هم دید اومد جلو و گفت چه جالب! میتونم از شما دو نفر عکس بگیرم! من مثل افلیج ها لال شده بودم و شرمناک که وقتی مهسا درخواستش رو رد کرد نفس راحتی کشیدم. نمیدونم...شاید حرفهای مشترک زیادی که درمورد آدم های اطرافمون داشتیم باعث میشد یه شبانه روز یه ریز باهم حرف بزنیم به حدی که گلو درد بشم و دیگه وقتی برای بحث های سیاسی و مذهبی نمونه. هر دو اکراه داشتیم از پرداختن به این
