من این روزا بشدت نسبت به صدای گریه دونه انار تحریکپذیر یا بهتر بگم آسیبپذیر شدم. سر درد میشم و یهو به اعصابم فشار میاد. گاهی اوقات در روز واقعا دلم میخواد پدرش بردارتش و باهم برن خرید.. یا پیاده روی که من یه ساعت مطلقا بدون حس اینکه الان بیدار میشه صدایی نشنوم.
دوروز قبل یکی از همین روزها بود.. مدام نق نق.. گاهی میگم ساعتی میشه بگذره و نق نق نکنه؟ مگه میشه لثه این بلا رو سر بچه بیاره.
خلاصه غروب نشسته بودم و داشتم فکر میکردم باز چی شده که نق میزنه یهو احساس عجز و تنهایی بدی بهم دست داد. برای اولین بار از زمانیکه هوشیار شده جلوی چشماش زدم زیر گریه.
متوجه شدم با دیدن گریه م ساکت شده و عین آدم بزرگ ها یه طور خاصی نگاهم میکنه. نگاهش رنگ شرمندگی داشت. لباشو برچیده بود ولی نمیخواست گریه کنه.. یه لبخند کوچیک زد.. یه مهربونی خاصی پیدا کرده بود. برای دقایقی همونجور تماشا کرد من رو.دلم نیومد من رو اونجوری ببینه.
خودم رو جمع کردم و کمی بعد شروع کرد به وول خوردن و در نهایت نق زدن
برچسب:
نویسنده: آراد افشاری