خرید بک لینک

دیشب که داشتم زیر نور زرد رنگ هود ، تو بشقاب برنج میریختم یکهو یاد ماه رمضون سال قبل افتادم . روز اول ماه رمضون بود .. یه حال معنوی توپ داشتم . نشاط معنوی در روحم قل قل میکرد :) تا اینکه شبش حرف از خواستگاری پیش کشیده شد و احوالاتام به کل تغییر کرد . پر از اضطراب بودم . جریاناتی پیش اومد .. هر چی جلو تر رفتیم مامان فکر میکرد همین سری قسمتمه و از تصور ازدواج و رفتن من هر روز یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون . فاطمه هم که هر سری بیرون میرفتیم فاز دلگرفتگی برمیداشت و میگفت دیگه نمیتونیم باهم بیایم بیرون . همه ی اینها درحالیکه بود که من حتی اون ادم رو ندیده بودم ! این وسط ساز دل من ناکوک بود .. هربار که برای سحری از خواب بیدار میشدم اولین چیزی که به یادم میومد موضوع خواستگاری و تصور زندگی با یک مرد غریبه بود . انگار همون لحظه اسمون سرم خراب میشد . بعد هم که هود روشن میکردم و غذا اماده میکردم فکر میکردم با خودم که وای .. ماه رمضون سال بعد کجام ؟! خونه نیستم ؟! با ادم های غریبه چجوری زندگی کنم ؟! اگه ناراحت بشم به کی درد دلمو بگم ؟! اگه ازش برم بیاد چی .. اگه ادم نااهلی باشه چی .. اگه اذیتم کنه چی .. صدای رادیو گیلان که همیشه حین سحری خوردن روشن میکردم تا احساس تنهایی نکنم ، عین مته تو مغزم بود . از ترس زندگی با ادم های ناشناخته نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم .. با گریه و دل اشوبه سحری میخوردم . چه میدونستم چی قراره پیش بیاد .. کلی گریه و زاری کردم تو خلوت تا قلبمو راضی کردم . بعد هم که راضی شدم ... بعد هم که منتظر شدم ... و نشد !

دیشب یهو همه ی اون جریانات تو ذهنم مرور شد .. چقدر زود گذشت .. انگار همین دیروز بود . نه که ناراحت نباشم .. نه که از خدا بخاطر رنج هایی که با قلب و احساسم در طول سال ۹۸ متحمل شدم شکوه نداشته باشم . ناراحتم .. ولی چاره ای جز تسلیم نیست . کاری ازم برنمیاد .. از اینکه مدام سوالات تکراری از خدا بپرسم و جوابی نشنوم خسته شدم . پس رها کردم همه چیزو . خوبه باز ختم به خیر شد و دل اشوبه ها دامن زندگیمو نگرفت . الحمدلله ...

برچسب: نویسنده: آراد افشاری تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 6:26

صفحه بندی