خرید بک لینک

این سریال ستایش که پخش میشه کلی خاطره به یادم اورده . یکی از خاطرات برمیگرده به خرداد ماه اون سال . غروب جمعه بود و مامانبزرگ مرحوم به خونه ی ما اومده بود . مامان برامون بستنی عروسکی خرید . بابا سر کار بود . سر به سر مامانبزرگ میذاشتیم و میخندیدیم .یبار از این سر به سر گذاشتن ها مینویسم اینجا . خلاصه اون روز جمعه احساس خوشبختی میکردم . مامانبزرگ درسته که رفتار خوبی با مامان نداشت و حضورش در خونه ی ما بعد از یک روز به دعوا و قهر ختم میشد ولی حضورش برای من دلگرم کننده بود . هروقت از مدرسه میومدم و عصاش رو کنار جاکفشی میدیدم خوش حال میشدم .

این سریال منو به یک روز دیگه هم برد . یکی از روزهای ماه رمضون بود . مامانبزرگ مادری به رسم هر سال بساط پلو نذری به پا کرده بود و تمام خاله ها و دختر و پسر خاله ها جمع شده بودیم تو خونه گلی روستامون . اون روز غروب بعد افطار ، کیپ به کیپ نشسته بودیم تو ایوان پایین و سعی میکردیم در شلوغی سریال ببینیم . تنها روزی بود که در سال میتونستم تمام اقوام رو باهم ببینم .. و چندین ساله که به دلیل ناتوانی جسمی مامانبزرگ و خاله ها بساط پلو نذری جمع شده .

از گذشته برای من یه خاطره مونده .. و وسط این زندگی نچندان مطلوبم تنها دلگرمی من . کاش هرگز بزرگ نمیشدم .. کاش هیچوقت معنای غم و غصه رو انقدر زود نمیفهمیدم . برای من زود بود .خیلی زود . هنوز جا داشت شاد باشم و احساس خوشبختی کنم .

برچسب: نویسنده: آراد افشاری تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 6:26

صفحه بندی