


یکی از صحنه هایی که تو بچه داری کمکم میکنه همینه.
حقیقتش انقدر این مدت لج آورده دیگه از صداش خسته میشم اما وقتی میخوابه دلم تنگ میشه.
دونه انار بچه ای نیست که بیخودی زار بزنه و لج کنه. نمیدونم از دندونشه یا چی که یه مدته به محض احساس گرسنگی شروع میکنه به شیون و هیچ جوره شیشه رو نمیگیره مگر اینکه رو پا تکونش بدم یا راه ببرمش. گرسنه ست ولی شیر نمیگیره و گریه میکنه... سر خوابیدن کمتر لج میاره ولی تو گرسنگی خیلی لج میکنه.
الان که نم نم از نوزادی فاصله میگیره فکر میکردم دلم برای اون حالت های خاص نوزادی تنگ میشه. وقتی گرسنه بود دستشو میبرد جلو دهنش و یجور بانمکی تو خواب دستشو بو میکرد و بهش لب میزد. همینکه شیشه میخورد به لبش سریع میگرفت.. چنان با مکش شیر میخورد که ناراحت میشدم و با میگفتم طفل من چقدر گرسنه بود. یا یه وقتایی عادت داشت سرسری کنه.. هی سرشو به چپ و راست حرکت میداد.. گاهی رو مخ بود. یا با کمترین زور و حرکت و سرفه یا نفس عمیقی صورتش سرخ میشد. وقتی که بره اولین بار پاهاش یکم آورد بالا چنان ذوقی کردم.. الان دیگه کم مونده انگشت پاشو بخوره:)


RSS
برچسب:
نویسنده: آراد افشاری