خرید بک لینک

تو دیوار پهن شدم برای خرید کالسکه...

هنوز باورم نیست کالسکه ی مد نظر جلو چشمم از کفم رفت.. به فاصله یکساعت آگهیش رو دیدم ولی خیلی این دست اون دست کردم و به قول خودم خواستم تحقیق کنم. وقتی فهمیدم همون چیزیه میخوام که براش مشتری پیدا شده بود.

از طرف دیگه بی حال و حوصله ترینم.. خیلی اعصابم خرده. یعنی انقدر حالم بده که به هیچ کاری نمیتونم برسم.. فقط از خدا میخوام به غربت و تنهاییم رحم کنه و اونچیزی که ازش میترسم به سرم نیاد.

دیروز رفتیم باغ کتاب.. کجا رفت اونهمه شوغم برای گشتن و تماشای کتاب های گوناگون؟! یه چشمم به دونه انار بود که وقت شیرش بود و علائم گرسنگی نداشت.. یه چشم هم به کتاب ها و تابلوها و تغییر دکوراسیون باغ کتاب از دو سال قبل . تو آغوشی و بغل باباش به همه چیز با کنجکاوی زل میزد و محو آدم ها و رنگ ها بود. بردمش نمازخونه شیر دادم و آروغ گرفتم و نماز خوندیم و بعد گرسنه م شد رفتیم یچیزی بخریم که دونه انار بنای لج خوابی آورد .. یادم رفته بود که با دونه انار نمیتونیم رستوران بریم. غذا رو گرفتیم ولی دیگه نموندیم و من از تماشای کتاب های بخش کودک بی بهره موندم. میخواستم چندتا کتاب پارچه ای برای دونه انار بخرم.. به کتاب علاقه نشون میده و از رنگ های زرد خردلی و آبی نفتی خوشش میاد. وقتی گاهی تو تلویزیون حیوانات میبینه سر ذوق میاد. میخواستم چندتا کتاب رنگارنگ با موضوع حیوانات بخرم و براش داستان بگم و بگیره دستش و تا دلش میخواد اونارو بجوه و دهن بزنه و مچاله کنه. به کتاب حمام هم فکر میکردم. چون از سطوح لغزنده مثل سفره و کتاب های جلد سخت خوشش میاد و هی انگشت میکشه.

RSS

برچسب: نویسنده: آراد افشاری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:11

صفحه بندی