خرید بک لینک

هربار که میرسم شمال یکی دو روز اول از شدت خستگی به شکرخوری میفتم که چرا با بچه اومدم بیرون. این دفعه خیلی دیگه بهم فشار اومده.. دونه انار هوشیار شده نه درست میخوابه نه شیر میخوره لثه ش هم بشدت میخاره و مزید برعلت شده. خواهرشوهرم و همسرم گذاشتنش تو پتو. امتناع از شیر افزایش پیدا کرده.. شیر نمیخوره مگر در حالت گیجی خواب.

دیروز معده درد شدم. همسر میگه حتما سردی کردی ولی خودم فکر میکنم از اعصاب و خستگیه و سالادشیرازی با آبغوره بهانه شده..

الان که برای چندمین بار با لج و گریه ی دونه انار بیدار شدم دلم میخواد گریه کنم. دلم میخواد سر همه داد بکشم و در نهایت تصمیمم اینه که با کسی حرف نزنم. اعصابم خیلی خرابه

من نیاز دارم شب ها حداکثر تا ۱۲ بخوابم که بتونم وقتی دونه انار ساعت ۶ بیدار شد تحمل کنم تا ۹ صبح. این چند شب مضاف بر خستگی و حال به هم خوردگی طول راه، شب ها نمیتونستم زودتر از ۱ شب بخوابم. بچه هم که جاش عوض شده بود از ساعت ۶ لج میاورد.. امروزم که اینجوری. الان شیر دادم بهش ولی تکون میخوره شواهد پیدا ست که نزدیک بیدار شدنشه. من واقعا حالم خوب نیست. امثال من که تنها هستند و اعصاب ضعیفی دارند باید تو خونه خودشون جون بدن ولی با بچه کوچیک مسافرت نرند.

تو گهواره یکی میگفت "وقتی میرم خونه مادرم کلی استراحت میکنم همه کارهای بچه م با مامانمه.. اما وقتی برمیگردم خونه بهم فشار میاد "

دلم خواست .. دلم خواست کاش منم میتونستم حداقل یک روز هم نه یه نیم روز استراحت کنم. یه نیم روز صدای لج و گریه ی این بچه رو نشنونم و آروم بگیرم. خودم میفهمم که دارم افسردگی میگیرم. نمیدونم واقعا با چه فکر و امیدی دارم وسط اینهمه خستگی و یکنواختی اتفاقاتی که اعصابمو فشار میده به روتین مطالعه و تثبیت قرآن و ورزش و کارهای مهارتی فکر میکنم. همه چیزی که من رو نگه میداره اون دفترچه کوچولوی آبی هست که توش افکار و ایده ها و اهدافمو مینویسم و برنامه ریزی میکنم. من اگه برنامه مطالعه و ورزش و یادگیری مهارت نریزم به معنای واقعی میمیرم.

برچسب: نویسنده: آراد افشاری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:22

صفحه بندی