مسافرت رفتن برام واقعا عذاب آوره. قبل رفتن خونه رو باید تمیز کنم سرویس و حمام بشورم.. گاز پاک کنم ..لباس ها رو بشورم و جمع کنم.. روز حرکت هم از ۵ صبح با دونه انار بیدارم و حین رسیدن به روتین مطالعه و تثبیت قرآنم همزمان لوازم دونه انار و خودم رو میذارم کنار.. ناهار میپزم.. لباس هایی که تن دونه انار هست رو میشورم و میذارم خشک بشه.. ظرف های مونده رو میشورم.. میوه برای تو راه میشورم. غذا برای توی راه.. اب داغ و آب یخ برای توی راه... هوووف. توی ماشین هم که گفتن نداره قشنگ دهنم صاف میشه تا برسیم. و کاش خونه ی ما جلوتر از خونه مادرشوهرم بود تا بعد سختی راه برای خودم آزادانه هر جا خواستم دراز بکشم و هرجور خواستم بپوشم.. نه که بعد ۲۰ ساعت بیداری، با عبا و سر و صورت عرقی و جوراب و روسری تو هوای شرجی و خفه بشینم رو مبل تا خواهرشوهرم بیاد دیدن دونه انار و باهاش بازی کنن و من تو دلم خدا خدا بزنم دونه انار لج خواب برداره تا زودتر ببرمش تو اتاق و لباس هامو دربیارم و دراز بکشم.
یعنی برای دیدن پدر و مادرم و رفع دلتنگی باید کلی وسیله جمع کنم و هلک و هلک ۷ ساعت تو راه باشم تا ببینمشون؟! هوووف.
دونه انار اولین نوه پدر و مادرمه و گاهی ناراحت میشم از شدت اظهار دلتنگیشون پشت تلفن.. که حق پدر و مادرم نبود اولین نوه شون رو توی دوری ببینن. ولی دیگه چاره چیه...
برچسب:
نویسنده: آراد افشاری